X
تبلیغات
...معجزه عشق...

...معجزه عشق...
خداوند مقرب ترین بندگانش را از میان عشاق بر می گزیند و هم آنان گره کور دنیا رابه معجزه عشق می گشایند

 

حدس می زنید در سال 1379 اولین نویسنده ی غیرمسلمانی که به صورت رسمی به ایران دعوت شد، که بود؟

 كوئيلو در سال 1379 به دعوت رسمي جمهوري اسلامي به ايران آمد. 12روز در ايران بوده چند روز در تهران و چند روز در شيراز . مدت زماني كه در ايران حاضر بود شرط گذاشته بود سر سفره اش مشروبات الكي باشد كه متاسفانه اينچنين شد. به رغم اين كه در ايران قانون كپى رايت وجود ندارد كوئيلو موفق مى شود حق التأليف آثار چاپ شده خود را در ايران دريافت كند و پس از آن به عنوان اولين نويسنده غيرمسلمان حق التأليف آثار چاپ شده اش را به طور مستمر دريافت كند. وزیر فرهنگ و ارشاد آن زمان، عطاا... مهاجرانی بود و مترجم رسمی آثار کوئیلو، آرش حجازی!!!

جالب اين است كه كوئيلو پيش از اين در كنفرانس جهانى سازى داموس سخنرانى مى كند. « لازم به ذكر است كه اين كنفرانس در طول سال يك بار تشكيل مى شود و تنها شخصيت هاى عالى رتبه كشورهاى قدرتمند سياسى و اقتصادى در آن حضور مى يابند و حتى شخصيت هاى رده دوم اجازه ورود به اين همايش را ندارد» كوئيلو در اين نشست پيرامون آثار خود و نوع عرفانى كه القا مى كند صحبت به ميان مى آرود. در آن نشست شيمون پرز از او قدردانى مى كند و مى گويد: " معنويتى كه شما مبلغ آن هستيد در خاورميانه بسيار براى ما مفيد است و ما بدين شيوه ميتوانيم صلح و آرامش را در كشور خود حكم فرما كنيم."

كوئيلو هفده كتاب به زبان فارسي دارد .از مهمترين كتب وي " كيمياگر" نام دارد كه در سال 1376 پرفروش ترين كتاب سال در جمهوري اسلامي شد. كافي است بدانيد آماري كه برخي سازمان ها در چند سال پيش که چاپ کتاب کیمیاگر چاپ چهل و هفتم بوده، گرفته بودند اعلام داشتند: اين كتاب همانند مفاتيح در كنار سجاده هاي جوانان مذهبي است.!!

اما بر هيچكس پوشيده نيست كه كتاب كيمياگر نوشته پائلوكوئيلو تقليدى است محض از يكى از داستان هاى مثنوى (دفتر ششم). وي بدون آن كه كوچك ترين تغييرى در پيرنگ و طرح اصلى داستان بدهد داستان مولوى را گرته بردارى و با كمى تغيير دوباره ارائه كرده است. داستان مولوى حسب حال مردى است كه در خواب مى بيند كه در كشور مصر گنجى نهفته است و بلافاصله براى تصاحب گنج به راه مى افتد و پس از طى مسافت زياد از طريق نگهبانى در شهر درمى يابد كه گنج در همان مكان و محل زندگى خود او نهفته شده و اين مسير را بى خود طى كرده است. در داستان كيمياگر هم روال بر همين منوال است با اين تفاوت كه شخصيت اصلى داستان از كشور اسپانيا راهى مصر مى شود در صورتى كه در داستان مثنوى شخصيت داستان از بغداد راهى مصر مى شود. در اثر كيمياگر كوئيلو به عمد كشور اسپانيا را برگزيده تا به طور غيرمستقيم دنياى مسيحيت را رو در روى دنياى مسلمانان قرار دهد و در پايان اين گونه وانمود كند گنج اصلى در همان كشور اسپانيا بوده و مسافر بى دليل دل به گنجى مبهم در كشورهاى اسلامى بسته است.

چاپ کتاب های کوئیلو تا همین امسال هم ادامه دارد. شاید تنها کتابی (!) که از کوئیلو هنوز مجوز نشر نگرفته بود، کتاب "یازده دقیقه" ی او بود که در آن سرگذشت یک دختر فاحشه را بیان می کند. حجازی در گفتگویی با روزنامه ایران گفته بود: "آقای کوئلیو کتابی به نام ۱۱ دقیقه دارند که این کتاب به دلایلی در ایران قابل چاپ نیست، اکتبر سال گذشته با ایشان حرف زدیم و گفتیم که نمی‌شود آن را با این وضعیت در ایران چاپ کرد؛ حتی صحبت این شد که با همکاری خود آقای کوئلیو کتاب را قدری تغییر بدهیم و نگارشی مخصوص ایران منتشر کنیم. اما بعد از بررسی مجدد به این نتیجه رسیدیم که نمی‌شود آن را تغییر داد، تصمیم نهایی این بود که اصلاً کتاب در ایران منتشر نشود." این تصمیم از سوی انتشارات کاروان به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام شد.

برخلاف این تصمیمات، اولین بار که مجوز این تنها کتاب نیز صادر شد، در سال 85 توسط ناشری از شهر مشهد مقدس(!) بود. اگر چه پس از اطلاع وزارت ارشاد از صدور مجوز برای کتاب مذکور سریعا آن را لغو کرد و در صدد جمع آوری آن برآمدند اما تا ماه ها بعد، هنوز نسخه هایی از آن در کتابفروشی ها پیدا می شد. تا اینکه در سال 90 دوباره مجوز انتشار این کتاب صادر شده و در کتابفروشی ها عرضه می شود. روی جلد هم عبارت " متن کامل برای اولین بار در ایران" را به شیوه‌ای که خیلی خوب دیده شود، درج کردند تا مخاطب آشنایی که با دیدن نام کتاب به یکباره توقف می‌کند، سریع دریابد که کتاب با تمام مخلفات‌! منتشر و روانه بازار شده است. کتاب را خودم در یکی از کتابفروشی های معتبر شیراز دیدم اما از ناشر آن هنوز اطلاع کاملی ندارم. آیا بازهم باید بپذیریم که وزارت ارشاد از این مجوز اطلاعی ندارد؟!

 اگر اطلاع داشته که وای بر ایشان و اگر اطلاع نداشته که وای بر ما !!!

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:53 ] [ ] [ ]
 

بعد از ۴ سال خیلی اتفاق ها می افتد خب! چه انتظاری دارم من! بعد از ۴ سال یکی خوب تر می شود و یکی بدتر. یکی هم همان طور مثل قبل می ماند. از این ۳ حالت که دور نیست. هست؟!

مثلا جشن فارغ التحصیلی رفته اید؟؟

خیلی جالب و شگفت زده نگاهشان می کردم. آن که همیشه با مانتوی کوتاه و تنگ و آستین کوتاه می آمد حالا در یک جشن مهم لباسی به تن کرده بود که تا نوک انگشتان پایش پوشیده بود، خیلی هم گشاد بود، و آستینش تا روی انگشترهای جور واجورشان آمده بود...البته از آرایش های ملیح و غلیظ که کلا نمی شد صرف نظر کرد. (عکسشون بد می افتاده حتما!!)

از آن طرف هم بعضی دیگر، چادرهای مبارکشان را از سر در آورده بودند و همین لباس را به تن کرده بودند مبادا با غیر فارغ التحصیلان اشتباه گرفته شوند!!

عده ای هم این وسط بودند کمتر از تعداد انگشتان دست، که لباس مخصوص پوشیده بودند اما چادرشان را به هیچ عنوان کنار نگذاشته بودند!

خب عده ای بی حال شیرازی هم بودند که کلا هیچ چیز نپوشیده بودند و فرقی برایشان نمی کرد...

بالاخره ۴ سال باید تاثیری هم داشته باشد یا نه؟؟!!!

 

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 20:4 ] [ ] [ ]
 

اپیزود اول:

فکر کنم 3 بار فیلم "سنگسار ثریا را نگاه کردم! کلیپ فیلم "شرایط" را هم چندین بار دیدم.

آهنگش بدجور روی مغزم راه می رود!

فکر کنم تقریبا در همین مایه آهنگ ها بود که روی فیلم "زندگی با چشمان بسته" زمینه شده بود.

 

اپیزود دوم:

امروز مثل گاهی اوقات که دلمان برای فرهنگ این مرز و بوم تنگ می شود (!!) رفتیم سینما!

"زندگی با چشمان بسته"

عجب فیلمی بود!

درام! آن هم از نوع اجتماعی! اجتماع که می گویم یعنی درد 70 میلیون نفر ایرانی + میلیون ها نفر مسلمان دنیاها!

به سلامتی از صندلی پشت سرم با القاب زیبای "کثافت ها" و "مردشور چادر رو ببرن" مواجه شدم!

همانطور که گفتم که یک کم فرهنگ خونم کم شده بود!!!!

 

اپیزود سوم:

دیشب داشتم صحنه هایی از کتاب نه ده حسین قدیانی را می خواندم:

"جوانمردان! به ازای هر صد ناسزا که بار من می کنید یک تلنگر هم به دشمن بزنید. بسیجی به اندازه کافی فحشش را از دشمن می خورد. این سهمیه را هر روز bbc و cnn سر ساعت به ما می دهند "

 

اپیزود چهارم:

درد دارم...

به وسعت تمام بغض هایم...

 

[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 20:8 ] [ ] [ ]
 

کاش من هم سال صفری بودم! اگر ببینید به قول "خداحافظ رفیق" چه چیزا که خرج این مسافرخونه نمی کنن!

از همان روزهای اول ورود به دانشگاه:

زیارت شاهچراغ (رایگان)

اردوی 1 روزه به اطاف شیراز (500 تومن!)

اردوی آشنایی با دانشگاه، 1 روزه، باصفاترین منطقه شهر (رایگان)

سینما ویژه خواهران (1000 تومن)

از همه بهترتر!!: سینما با 2 نفر همراه (رایگان)

البته 1 همایش نخبگان هم بود که نمیدونم کجا برگزار شد!

 

دانشگاه هر سال شروع می شود و باز گروهی دور هم جمع می شوند که کار فرهنگی کنند!

تشکل ها خیلی اسمهای زیادی دارند

مذهبی و غیر مذهبی

چپی و راستی و مستقیم و..

همه هم دارند روی فرهنگ کار می کنند

و انگار نه انگار که عمری است من و امثال من فریاد می زنیم که بابا برادر من، خواهر من!

 کار فرهنگی سینما بردن نیست،سینما ساختن است!

کار فرهنگی مقاله جمع کردن نیست، مقاله نوشتن است

کار فرهنگی حتی شعر خواندن نیست، شاعر ساختن است!

کار فرهنگی اردوی جهادی نیست، جهادی زندگی کردن است!

کار فرهنگی عکاسی کردن نیست، عکاس ساختن است!

تربیت هنرمند و متفکر با دغدغه، از 1 بار اردو هم درست نمی شود.

دوستان عزیز توجه کنید! نگفتم این کارها را نکنید. خب مطمئنن من هم برای تجدید روحیه هم سینما می روم، هم مقاله جمع میکنم و هم شعر می خوانم و خیلی کارهای هنری دیگر...

اما خب عزیزمن تا کی؟!

تا کی بنشینیم و برایمان بگویند

این متن مخاطب چپ و راست ندارد!! این متن برای هرکس است که خیال می کند حرفی دارد و اصول زندگیش انقدر محکم است که می تواند کمک باشد برای دردهای این نسل...

بنده اگر 1 وبلاگ داشتم با روزی 100 نفر نه، روزی 10 نفر مخاطب همدرد پایه!!، دنیایی می ساختم ...

حالا ملت هستند با روزی 2000 مخاطب و...؟!

شاید هم فقط 1 خیال پردازی باشد! اما خوشحالم از اینکه در این وانفسا، به جای فکر کدام فیلم و سینما، دنبال این رویا هستم...

 

[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 22:52 ] [ ] [ ]
دقیقا یادم نمی آید چند مدت پیش بود که حرفهای وحید جلیلی را درباره ی اشراف حضرت آقا به کتب و فیلم ها می خواندم. آن روزها می گفت: اگر شما جوانهای مذهبی به سمت سینما نروید، سینما به سمت شما می آید.
حالا ...!

مطلبی را از وبلاگ یکی از دوستانم خواندم که دست نوشته ی پیمان معادی، بازیگر فیلم جدایی نادر از سیمین بود. بدجور دلم را سوزاند. دیدم حتما باید عقده خالی کرد وگرنه هر کس و ناکسی از راه برسد، انگشت به چشممان می کند!

این دست نوشته ی ایشان:

آقای اخراجیها ... آقای پایان نامه ... آقای ضد سینما

اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است

که نمیشود از دل حرف زد .

بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم .

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم.

تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ...

ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم .

روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما

افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید .


دلم از روزگاری میگیرد که " آدم برفی" ، جرم بود .

" مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ...

بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است.

مسعودکیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ...

پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ..

باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ...

باید مسعود دهنمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد...

باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد .

بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است .

نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ...

وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ...

وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ...

وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم ..

وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند

...

دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم....


ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم.


ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم ....

ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ...

اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم ..

اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ...

اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم .

اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم.

اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد ....

شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ...

مارا در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ...

 

و اما جواب ایشان:

آقای نادر... آقای بازیگر به اصطلاح معروف شده... آقای حق سینما!

اینجا هرچه شود، هرچه باشد، هنوز ایران است!

و دقیقا که نمی شود از دل حرف زد!

نه اینکه آزادی بیان نداشته باشیم، چرا داریم، اما شعورمان را مضحکه کرده اند.

 که به خودمان اعتماد نکنیم، که حرف نزنیم، که بگذاریم آزادی را به هر معنایی دلتان خواست بردارید و بر سرمان بکوبید

نمیدانم شما که توان سکوت نداشتید چرا تا به امروز دم نزدید؟

اخراجی های 1 و2 برای سرگرمی و خنده تان خوب بود. نه؟

اخراجی های 3 بود که پا روی دمتان گذاشت و مجبورتان کرد "گاو" نباشید؟

پایان نامه ی حامد کلاهداری را به پای کدام فیلم مخملباف و امثالهم می سوزانید؟

"فریاد مورچه ها"؟ یا "سکس و فلسفه"؟ !!!

نباید هم پای ماندنش می ماند!

خوب است غیرتتان مهاجر و آژانس شیشه ای را هنوز به یاد دارد!

پایان نامه وافعی تر بود یا "دموکراسی تو روز روشن"؟

شما از کجا می سوزید؟

حرفای بی مقدارتان را کم در "دموکراسی تو روز روشن" و "به رنگ ارغوان" و... زدید؟

اصلا اوج حرفهایتان را فیلم کنید! بدتر و مزخرف تر از این همه "سن پطرزبورگ" و "دعوت" و "تسویه حساب" و غیره دارید؟

سیاسی حرف بلدید؟

خب زدید! اگر واقعیتی غیر از پایان نامه دارید، تز بدهید!

تو را به خدا چشمهایتان را کمی باز کنید.

ما باید از اوضاع سینمای "جمهوری اسلامی ایران" نگران باشیم و بسوزیم یا شما؟

2 فیلم، فقط 2 فیلم محض رضای خدا برای آب شدن روی جگر سوخته مان تاب نیاوردید ولی ما باید تا ابد بنشینیم و شاهد باشیم سینمای مملکتمان دارد به حراج می رود و "جدایی نادر از سیمین" ببینیم و یاد فیلم های توهین آمیز "مارمولک" کنیم که شما نکند خدای نکرده چشم های مبارکتان به واقعیات جامعه هم بیفتد؟

شماها نسبت به خودتان هم قدرنشناسید! حامد کمیلی این همه برای فیلم هایتان سینه زد! شماها نبودید که دیوار اتاق جوانها را با عکس او پر کردید؟ حالا باید جوانای ما برگردند به بهروز وثوق؟ نکند بخاطر نسبت قبلی او با گوگوش؟!

ما هم گوسفند نیستیم با اجازه تان!

 

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 16:48 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

خداوند مقرب ترین بندگان خویش را از میان عشاق بر می گزیند و هم آنانند که گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند (شهید آوینی)

لینک دوستان
امکانات وب